X
تبلیغات
رز لب ماتیکی
روز مادر رو به همه دوستای عزیزم و همه مادرای مهربون تبریک میگم(با تاخیر!)

دیروز دست مامانم رو بوسیدم و بهش گفتم که الان بیشتر قدرش رو میدونم.پیش مامانبزرگ هم رفتم و دست اونم بوسیدم.

خیلی دوستشون دارم. خیلی خوبه که هستند.

به قول پروین اعتصامی : قدر آیینه بدانید که هست..نه در آن وقت که افتاد و شکست..

بهتره قدر عزیرامون رو الان که کنارمون هستند بدونیم تا بعدا حسرتش رو نخوریم.

بالاخره رضا اومد و با مامانم آشتی کرد.خیلی عالی شد.خیلی خوشحالم.روابط حسنه شد دوباره و اعصاب منم راحت شد.



تاريخ : دوشنبه 1 اردیبهشت1393 | 3:10 PM | نویسنده : مهرناز |
مدتیه که یه فکرایی ذهن منو به خودش مشغول کرده که فکرای خوبی هم نیست.

فکر اینکه خدایی نکرده عزیزانم رو روزی از دست بدم.فکر اینکه اگه روزی اونایی که دوست دارم منو ترک کنند عذابم میده. و نمیتونم عاقلانه با این مساله کنار بیام. دست خودم هم نیست.

یعنی من تا حالا ازین فکرا نمی کردم. اما بعد از فوت بابابزرگم که خیلی دوستش داشتم همیشه این افکار تو ذهنم وول میخوره و ولم هم نمی کنه.با فوت بابابزرگ انگار چارچوب امنیتم شکسته شد. و واقعا باور کردم که مرگ فقط واسه همسایه نیست و میتونه گاهی بیاد و عزیزترین آدم زندگیت رو با خودش ببره.

دیروز خیلی دلم گرفته بود.مامان و بابا رو که میبینم میانسال شدن واسم سخته باورش. مامان و بابا کمی شکسته تر شدند. بابا تو این ۴ سالی که من ازدواج کردم خیلی شکسته شده.یهویی شکسته شد.می دونم که دلیلش تا حدودی منم. یعنی ازدواج اشتباه من. میدونم که بابا خیلی خودش رو سرزنش می کنه و ازین بابت ناراحته. اما همون موقع هم مخالفتش رو اعلام کرد اما من گوش ندادم.

پیر شدن پدربزرگ و مادر بزرگ واسه ما نوه ها اونقدرها هم ملموس نیست. چون از وقتی که چشم باز کردیم اونا رو با موی کم و بیش سفید دیدیم.اما دیدن شکسته شدن والدین خیلی به چشم بچه ها میاد. لااقل واسه من اینطوری هست. چون اونا رو همیشه جوون و سرحال دیدم. آخه پدر و مادر من تو سن پایین ازدواج کردن.منم بچه اولشون هستم.

خیلی غصه خوردم دیروز. اینکه گذر عمر رو تو چهره عزیزام دیدم.اینکه همش بیاد مرگ می افتم خیلی واسم عذاب آوره.ازینکه روزی از دستشون بدم میترسم.

من هر روز میرم بهشون سر میزنم.گاهی روزا یواشکی میرم.اگه شده واسه ۱ ساعت. که فقط ببینمشون. از صب تا شب هم هر جور هست ازشون خبر میگیرم یا اینکه بیادشون هستم. خیلی دلتنگشون هستم . حتی وقتی که پیششون هستم. کاش میشد باقی عمرم رو کنارشون می گذروندم.

نمی تونم با این احساسم منطقی مواجه بشم. دست خودم نیست. انقدر تو زندگی رضا تنهایی کشیدم که دلم میخواد فقط کنار خانوادم باشم.

۲ ساله دارم عذاب میکشم. ۲ ساله که اصل حالم خوب نیست.میترسم از دست بدم.۲ ساله دارم میترسم.

یه قول هایی هم به خودم دادم. که دیگه هیچی از ناراحتی هام واسه مامان و بابام نگم. نمی خوام بیش ازین غصه منو بخورن.

من با دستای خودم زندگی م رو تباه کردم.فقط بچه دار شدنم بخش مثبت زندگیم با رضا بود.ای کاش میشد روش حساب کرد. اما حیف که اون  تکیه گاهی واسه دل من نیست.



تاريخ : چهارشنبه 27 فروردین1393 | 3:30 AM | نویسنده : مهرناز |
بالاخره چهارشنبه تولد گلدختر رو گرفتیم.

مادر رضا نیومد.یکی از خواهراش هم نیومد.اون دوتای دیگه هم نمیخواستند بیان اما رضا رفت با اصرار آوردشون.البته به من چیزی نگفت که نمی خوان بیان اما من اخبارش رو از جاری محترم دارم.

بجز اینا ۲ تا از زنداییام نیومدن.البته اونا هم بخاطر بی احترامی هایی که مادر رضا یهشون کرده بود نیومدن. چون نمی خواستن که باهاش روبرو بشن. البته بهونه آوردن که نمی تونیم بیایم.

خوب دنیا به تلافی. منم تو جشن بچه هاشون شرکت نمی کنم.مادر رضا هم شهریور ماه می خواد بره مکه! منم تو جشن ولیمه ش شرکت نمی کنم.البته نه بخاطر نیومدنش به تولد. بخاطر اینکه با فتنه هاش جشن ولیمه مامانبزرگم رو خراب کرد و باعث شد من 8 روز برم خونه بابا قهر. و هیچکدومشون هم پادرمیونی نکردند واسه آشتی ما. جاری که جشن تولد پسرش رو گرفت. مادر رضا و خواهراش هم رفتن مهمونی شهرستان. بعد مادر رضا به زنداییم(همین زندایی که گفتم به خاطر مادر رضا نیومد) هزار تا حرف نامربوط راجع به من زده بودو....خلاصه این دل من از دست اینا پره...

ولشون کن بابا. از تولد بگم.

خیلی خوش گذشت.انگار دنیا رو بهم داده بودند.انقدر با گلدختر رقصیدم که خدا میدونه. خیلی کیف داشت. ازینکه خدا منو صاحب همچین گلی کرده افتخار می کردم و با غرور بغلش می کردم. حتی شب عروسیم هم انقدر خوشحال نبودم(شب عروسیم خیلی ناراحت بودم. شب عقدم که دیگه نگو و نپرس)

بعد از رفتن مهمونا فامیلادایی هام هم اومدند و دور هم نشستیم و چای خوردیم و کلی حال کردیم .رضا هم رفت خواهراش رو برسونه.گلدختر رو هم برد با خودش.خلاصه نبودش تا ضد حال بهم بزنه. آخه هر وقت هستش هی باید مراقب بود که حرف کسی به این آقا برنخوره و ناراحت نشه. چون معمولا قهرکردنش دست کم ۳ روزی طول میکشه. قهر طولانی هم داشته مثلا ۶-۷ ماه.خلاصه نبودش و کلی از نبودش صفا کردم.(مهرناز بدجنس).

اما یکم برنامه هام بی نظم شد. مثلا چاقوی کیک رو پیدا نکردم و مجبور شدم چاقوی دیگه ای استفاده کنم.یا اینکه شمع یکسالگی ش رو پیدا نکردم با اینکه سر دست گذاشته بودمش و مجبور شدم شمع سفره هفت سین رو بذارم. یا اینکه یادم رفته بود که چطوری باید آهنگ ها رو از روی فلش اجرا کنم! (البته همه اینا بخاطر این بود که هول شده بودم و اینکه دست تنها بودم و از صبحش گلدختر انقدر نق زد و نذاشت کارام رو به موقع انجام بدم.کلا همه چیز هول هولکی شد.خودم هم هی فس فس کردم واسه همینم کمی کارام عجله ای شد.)



تاريخ : یکشنبه 24 فروردین1393 | 1:43 AM | نویسنده : مهرناز |
امروز ۲۰ فروردین تولد دختر قشنگمه.

از صبح همش لحظه به لحظه سال گذشته رو مرور می کردم.چه استرسی داشتم.یادمه شبش نخوابیدم و صبح زود با رضا راه افتادیم به سمت خونه مامان اینا. رفتیم دنبال مامان و مامان بزرگ بعدشم رفتیم دنبال مامانش.بعدش رفتیم بیمارستان و مراحل بستری شدن و ...

ساعت ۱۰:۲۵ دقیقه هم قشنگ ترین صدای زندگیم رو شنیدم.چه حالی داشت شنیدن صدای گریه ی تیزش! اشک شوق از چشمام پایین اومد...

نیوشای من به دنیا اومد...یه دختر تپل و سفید و خوشگل با لبای سرخ و انگشتای ظریف و ناخنای کشیده.و کلی هم مو روی سرش بود.همه می گفتن که کلاهش رو در نیار چشمش میزنن! انقدر که این بچه مو داشت.پرستار به مامانم گفته بود که دخترتون رو ۱۵ سالگی میبرن!

یادمه مامان اومد بالای سرم قبل از اینکه من بچه رو ببینم..گفت: واییییی. یه دختریه خوشگل تپل!

خیلی شبیه من و خواهرم بود.شبیه بابا بود.البته الان دیگه همه میگن شبیه من و یه مقدار هم شبیه خواهرمه.

ای جانم...فدای وجودت بشم که تو فسقله بچه چقدر زندگیم رو عوض کردی.چقدر زندگیم معنا پیدا کرده و چقدر حس های خوبی رو با تو تجربه کردم.

خدایا..به خاطر وجود نازنینش ازت بینهایت ممنونم.به هر آنچه که آرزو کردم منو رسوندی.بینهایت دوستت دارم .کمکم کن امانتدار خوبی برات باشم و بتونم ازین هدیه الهی به نحو احسن مراقبت کنم.

فردا رو با حضور خانواده من و رضا و چند تا از دوستام جشن می گیرم.

و سعی می کنم عکس ها رو سر فرصت براتون بذارم(قول میدم این دفعه تنبلی نکنم!)



تاريخ : چهارشنبه 20 فروردین1393 | 4:13 AM | نویسنده : مهرناز |
حالم خوبه. نمیذارم حالم رو بد کنه. من خوبم دوستای من.

خدا رو دارم. دخترم رو دارم . خونوادم رو و شماها رو .

کلی با خودم فکر کردم و فکر کردم. من مادر یه دختر خوشگل و با نمک  و باهوش و آسمونی هستم.باید مادری باشم در خور اون کوچولو.من عالی ام. من خوب خوبم. باید خوب باشم.من باید قوی باشم.مادر قوی ای باشم.من عالی ام.عالی



تاريخ : جمعه 15 فروردین1393 | 4:25 AM | نویسنده : مهرناز |
چقدر این ۹ روز دوست داشتنی زود گذشت و به روزای بد رسیدیم.مامان می گفت که باید کاسه ای زیر نیم کاسه باشه.حدس مامان درست بود.آخه عجیب بود که دقیقا ۶ ماه با من قهر باشه بعد درست روز ۱ فروردین باهام تریپ آشتی برداره بعد اونوقت سر ۱۲ روز دوباره دعوا راه بنداره و قهر کنه.با رسیدن به آخر تعطیلات دوباره اخلاقش عوض شد و امشب خیلی برنامه ریزی شده یه دعوای حسابی راه انداخت.

فردا هم قراره که تنها بره شهرستان به فامیلاش سر بزنه.

بدتر از همه اینکه به همه عموها و عمه هاش گفته که ما با هم مشکل داریم و به همین خاطر هم باهم جایی نمیریم.

من این همه مدت از همه پنهون کردم اونوقت خیلی قشنگ گذاشت کف دست همه.به جای اینکه واسه من احترام درست کنه خدا میدونه که پشت سر من چی ها گفته.

خیلی ناراحتم و واقعا تو شرایط خیلی بدی گیر کردم.نمی دونم باید چیکار کنم.

من تو این مدت خونه هیشکی تنهایی نرفتم فقط بخاطر اینکه نبود رضا علامت سوالی نشه واسه بقیه. اما پریروز با مامان اینا خونه داییم رفتم.اونوقت برای تلافی میخواد تنها بره پیش فامیلاش و امشب گفت که تو این مدت پیش عمه ها و عموهاش هم رفته..

خیلی نامردی خیلی..

ازت حالم بهم میخوره.

دوستت ندارم لعنتی..

تو این مدت مثل احمق ها بودم.هیچ جا نرفتم فقط بخاطر تو.

واقعا حرفش رو نمی فهمم.از من انتظار داره که خونوادم رو کلا بذارم کنار.هیچگونه تماسی هم باهاشون نداشته باشم. اگه تلفنی جلوش با مامانم حرف بزنم تا ۱ روز قیافه ش رو باید تحمل کنم..و تو دعوای بعدی هم حتما یادآوری می کنه که تو همه چیز زندگیمون رو به مامانت میگی.مثلا چرا گفتی دخترمون سرماخورده یا میخوای ببریش دکتر و ازین چرندیات.

خدایا خودت یه راهی پیش پای من بذار. اگه موضوع بچه نبود دیگه باهاش زندگی نمی کردم.

خدا لبم امشب به نفرین باز شد...به فاطمه زهرا قسمت میدم...یه آمین بگو



تاريخ : جمعه 15 فروردین1393 | 3:42 AM | نویسنده : مهرناز |
دقیقا۹ روزه که بعد از۶ماه متوالی رضا باهام خوب شده.انگار معجزه شده.اما می ترسم که باز آرامش قبل از طوفان باشه.

من به دعای موقع تحویل سال ایمان دارم. لحظه تحویل سال دعا کردم که رفتارش خوب بشه.از خدا خواستم که دست از اخلاقاش برداره.فعلا که همه چیز خوبه.امیدوارم که همینطور هم خوب بمونه.

۹ شبه که هر روز صبح به هم لبخند میزنیم.۹ شبه که هر شب شام رو توی پارک می خوریم. ۹ شبه که هر شب گلدختر سرسره بازی و تاب بازی می کنه. ۹ شبه که من حالم خوبه. ۹ شبه که شوشو بهتر از قبل شده..۹ شبه که دوباره حس می کنم دوستم داره.

 ۹ شبه که من به زندگی کنار رضا خو گرفتم. ۹ شبه که در و دیوارای خونه منو نمی خوان ببلعند و من توی خونه دوباره احساس آرامش دارم و نمی خوام این تعطیلات تموم بشه و رضا بره سر کار..کلا امیدوارم نسبت به همه چیز..باعث شده که حس تعلق به خونه م پیدا کنم..آره خونه م..تا قبل ازین می گفتم خونه ی رضا..انگار غریبه بودم اینجا.دست ودلم به کار نمی رفت و خودم رو واسه جدایی آماده می کردم چون احساس می کردم این اتفاق دیر یا زود می افته. اما الان دیگه می گم خونه خودم و خودم رو خانوم خونه می دونم. دیگه یه غریبه نیستم اینجا.

دوباره انگیزه پیدا کردم که از نو شروع کنم.

امروز کلی از خاطرات دوران عقد و با هم مرور کردیم و کلی خندیدیم..

ای کاش می دونستی که هر۱ دقیقه که با من قهر می کنی معادل از دست دادن ۶۰ ثانیه فرصت شاد بودنه..



تاريخ : شنبه 9 فروردین1393 | 3:35 AM | نویسنده : مهرناز |
تعطیلات رضا هم بالاخره تموم شد و از امروز رفت سر کار.البته پنجشنبه و جمعه باز تعطیله و هفته آینده هم چند روز تعطیلی داریم.(نشستم تعطیلات تقویم رو میشمرم)

تعطیلات ما برخلاف اون چیزی که فکر می کردم خیلی خوب گذشت و البته ادامه داره و امیدوارم باقیش هم به خوبی و خوشی بگذره.

فکر نمی کردم با این اوضاع قهر و قهرکشی که رضا و خونوادش راه انداختن و بدون عید دیدنی نوروز خوبی از آب در بیاد اما خدا رو شکر خوب بود.

قبل از سال تحویل رفتیم دنبال خرید شیرینی و آجیل و ماهی قرمز و ازین خرده ریزا.  نمی دونم چرا دم عید تازه یادمون افتاد که بگیریم.البته همه رو از محله خودمون خریدیم.اما شیرینی فروشی که عملا خالی بود و فقط چند نمونه شیرینی کره ای داشت که بالاجبار گرفتیم. ماهی مون هم که مرد و مجبور شدیم دوباره بگیریم. آجیل هم چون قصد عید دیدنی نداشتیم لزومی ندیدم که بگیریم اما روز آخر تصمیم گرفتیم بگیریم .

خلاصه بعد از سال تحویل رفتیم شام بیرون.خیابونا خلوت خلوت. فست فودایی که تو ایام معمول غلغله بودن همه خلوت بودن. خیلی راحت جای پارک روبروی فست فود همیشگی گیرمون اومد. بعد از شام هم رفتیم به خونواده هامون سر زدیم.(من با گلدختر رفتم.رضا هم تنها رفت.)

از فرداش هم هر روزش رو شام بیرون یا پارک بودیم.کلی گلدختر سرسره بازی و تاب بازی کرد.من هم روزها به کارام میرسیدم.یه مقدار از خونه تکونی مونده بود که سر فرصت انجام دادم . دیروز هم که به شهر پدری رفتیم و کلی خرید کردم.کلی هم تجدید خاطره شد. از مدرسه ای که ۶ سال توش درس خوندم هم با رضا رفتیم و دیدن کردیم. چند تا هم عکس گرفتم.

فردا هم ایشالا میرم خونه مامان . داداشم از سربازی قراره بیاد.

۲۰ ام هم تولد گلدختره و دارم واسش برنامه ریزی می کنم.خلاصه که خیلی حالم خوبه و این حال خوب رو مدیون نوشته های پرانرژی دم عید شمام.

می بوسمتون.



تاريخ : سه شنبه 5 فروردین1393 | 4:0 PM | نویسنده : مهرناز |
.: Weblog Themes By VatanSkin :.