رز لب ماتیکی

نوشته های مادری عاشق

سلام به دوستای عزیزم..شرمنده که همه پست های رمزی رو پاک کردم.راستش فکر میکردم میشه اینجا راحت نوشت و قضاوت نشد...البته شاید شماها هم تقصیری نداشته باشید. مقصر من بودم چون قصه زندگیم رو کامل ننوشتم و فقط حال و احوال همون روز به اضافه ی چیزهای مختصری از گذشته رو نوشتم واسه همین هم باعث شد شماها بد برداشت کنید..دیدم اگه بخوام بنویسم باید از ۴ سال پیش و شایدهم بیشتر رو باید بنویسم که هم از حوصله ی من و شما خارج بود و هم اینکه وقتش رو نداشتمُ گذشته از اون هم یادآوری گذشته فقط اعصاب من رو خورد می کنه.واسه همینم از خیرش گذشتم..

ممنون از همدلی هاتون...خلاصه بگذریم...

بالاخره تاریخ دفاعیه مشخص شد! ۳۰ بهمن ساعت ۸ شب...یعنی خداییش هم روز آخره و هم آخرین ساعت!!!

هنوز فهرست منابع مونده که باید تایپ بشن.که خود اینم کمی وقت گیره و با وجود گلدختر کمی سخته.مجبورم از ساعت های خوابش استفاده کنم که با این حال زمان زیادی نمیشه.

بعد از ۳۰ بهمن شاید بشه یه نفسی بکشم..همین که بزرگترین قورباغه زندگیم رو بتونم قورت بدم افکارم آزاد میشه و حالم بهتر.

این ۲ سال چقدر سخت واسه من گذشت.درسته که ازدواچ مانع پیشرفت آدم نمیشه اما خداییش خیلی دست و پاگیره.دوره لیسانس که خونه بابا بودم چقدر خوشبحالم بود و خبر نداشتم.نه مسئولیتی نه خونه زندگی ای نه بچه ای نه شوهری..آزاد آزاد..فقط تنها وظیفه م درس خوندن بود که اونم گه گداری بازیگوشی می کردم و نمی خوندم. بعد از ازدواج هم همه تلاشم رو کردم که قبول شم و البته به هدفم هم رسیدم..اما با بدبختی درسم رو تموم کردم خیلی اذیت شدم..درس ها آسون بود واسه من.شهریه هم مشکلی نبود کلش رو آماده تو بانک داشتم اما مسائل حاشیه ای زندگیمون یهویی خیلی زیاد شد..

به هر حال داره تموم میشه و دیگه هم فکر نکنم حالا حالاها هوس ادامه تحصیل یا حتی خوندن رشته ای دیگه رو کنم.البته نمی دونم بازهم که فردا چی میشه..یادمه اونروزا هم که تازه از کارشناسی فارغ شده بودم هم همین حرف رو می زدم اما خیلی زود به سرم افتاد که ادامه بدم.. اما الان با بچه خیلی سخته..همین یه کلاس زبان هم که دارم میرم خیلی هنر میکنم..بعضی روزا میذارمش پیش مامان. بعضی روزا هم گلدختر و باباش تو ماشین دم کلاس منتظر می مونن تا کلاسم تموم شده.

همش تو استرس اینم که زود برسم به گلدختر که اذیت نشه.

اما فکر می کنم که گلدختر اگه بزرگتر بشه من اوضام بهتر بشه نه؟ لااقل نگران گرسنگی و شیر خوردنش نیستم.میتونه پبش مامانم چند ساعتی بمونه تا من کارای بیرون از خونه م رو انجام بدم..

خدایا اینا ناشکری نیست ها!!! من عاشق دخترمم..زندگی بدون اون واسم ارزشی نداره.خدایا مرسی بابت گلدختر.

[ پنجشنبه ۱۷ بهمن۱۳۹۲ ] [ 3:59 AM ] [ مهرناز ]

[ ]

شدیدا احساس تنهایی می کنم.دوستای عزیزم دیگه فقط شماها واسم موندید.ازینکه همراهم هستید ممنونم.ازینکه می تونم باهاتون صحبت کنم خوشحالم.خیلی از شما منو از مدت ها قبل می شناسید.همیشه هم وقتی ناراحت بودم یا مشکلی داشتم از نت فاصله می گرفتم . اما اینبار می خوام بگم شاید باعث شه کمتر درد بکشم.

از آه و ناله ی بیجا متنفرم. ازینکه مستاصل باشم بدم میاد..من هنوزم همون زن قوی هستم..حتی قویتر از همیشه...من دیوار رو دور میزنم.شایدم ازش یه در ساختم...من آه و ناله نمی کنم...مهرناز هیچوقت ناله نمی کنه..بجاش همه دیوارها رو خراب می کنه و جاده می سازه..آره من می تونم از همه موانع زندگی یکی یکی عبور کنم.گیرم که این مرتیکه بخواد منو اذیت کنه منم می دونم چکار کنم که کمتر آسیب به خودم و دخترم برسه.

+ سریال دیلا رو میبینید؟ خوشم میاد از دیلا و رضا. من چه چیپم نه؟

[ دوشنبه ۱۶ دی۱۳۹۲ ] [ 23:20 PM ] [ مهرناز ]

[ ]

داره بارون میاد. من همیشه عاشق بارون بودم اما امسال از باریدن بارون بدم میاد.نمی دونم چرا؟ وقتی مادر میشی تمام حس هات عوض میشن..همه چیز رو با منفعت یا ضرری که واسه بچه ت داره میسنجی. عاشق پاییز بودم . عاشق سرمای زمستون بودم.عاشق برف و مسافرت زمستونی ، عاشق خیابون گردی تو هوای سرد..عاشق رانندگی زیر بارون..اما حتی دیگه به این چیزا فکر هم نمی کنم..عشق پاییز و زمستون جاش رو به نگرانی از سرماخوردن یا مریض شدن دخترم داده.اینکه آیا لباسش کافی هست؟ آیا سردش نیست؟ آیا جای خوابش راحت هست؟و خیلی چیزای دیگه..

گاهی شوشو از دستم ناراحت میشه. البته گاهی که نه ، خیلی وقتا... میگه که خیلی حساسم و خیلی نگرانم.البته گاهی هم حق داره اما دست خودم نیست..راستش رو بخوای شبیه رفتارای اون موقع مامان رو دارم..نگرانی هایی که اون موقع واسه آبجی کوچیکه داشت و من همیشه تعجب می کردم که چرا انقدر نگرانه و حالا خودم بدتر از اون شدم...

اما با تمام این مراقبت ها سرماخورده...می خواد اولین دندونش رو دربیاره. نمی دونم آیا درآوردن دندون با سرماخوردگی ربط داره یا نه؟ قدیمی ها که می گن ربط داره..من فکر می کنم تو این شرایط سیستم ایمنی بدن ضعیف میشه و زودتر مریض میشه...به هرحال دکتر بردیم و دارو داد.گناه داره طفلی باید دارو بخوره. بینی ش هم کیپ شده و اصلا اجازه نمی ده که پوآرش کنم.موقع شیر خوردن اذیت میشه. با هزار مکافات با قطره بینی مجراش رو باز می کنم اما تاثیرش کمه.

امیدوارم که زودتر خوب شه.

حسابی پایان نامه فکرم رو مشغول کردم.امیدوارم هرچه زودتر شرش کنده شه.دلم می خواد یه مدت واسه دل خودم باشم.یه مدت کارای دلی انجام بدم.به صدای دلم گوش بدم..با دختر باشم..بدون نگرانی از درس و مشق و این چرت و پرتا..

از شما چه پنهون اما دلم می خواست یه رشته ای رو می خوندم که بتونم دوستش داشته باشم و باهاش زندگی کنم.چه می دونم یه روانشناسی ، یه هنری ، یه تاریخی ، یه ادبیاتی ، یه زبانی ، یه چیزی!!! شاید بعدا اگه حالش رو داشتم یه رشته راه دوری خوندم.آخه حوصله کلاس رفتن رو ندارم..یه چیزی واسه دل خودم.

[ چهارشنبه ۱۱ دی۱۳۹۲ ] [ 2:44 AM ] [ مهرناز ]

[ ]

سلام به همه دوستای عزیزم.حال من خوبه.درگیر بچه داری و پایان نامه هستم.

مدتی نبودم . یه سری مشکلات خانوادگی واسم پیش اومد که تا بحال اینجا مطرح نکرده بودم.تو ایم مدت هم دست و دلم به نوشتن نمی رفت اما میومد و وبتون رو می خوندم.

می خوام رمزی بنویسم اما راستش حوصله رمز فرستادن ندارم!!! از طرفی هم زیاد ازین کار مطمئن نیستم اما شاید اینکار رو کردم چون گاهی واقعا نیاز به هم صحبتی و همفکری با دوستام پیدا می کنم. شاید از پست بعد اینکار رو کردم.جالبه هر بار میام و اینو میگم اما هنوز جراتشو ندارم..یعنی ازینکه این صحبت ها جایی تو زندگیم درز کنه می ترسم و اینکه حرفام به گوش اونایی که نباید برسه..

مرسی که بیادم هستید.این پست رو بخاطر یکی از دوستان نوشتم که ازم سراغ گرفته بود.

به زودی میام.

[ پنجشنبه ۵ دی۱۳۹۲ ] [ 1:12 AM ] [ مهرناز ]

[ ]

چند روزه که دارم به پشت سرم نگاه می کنم که چی بودم و چی شدم و چه تصمیمات درست و غلطی تا بحال گرفتم...

همش در حال سبک و سنگین کردن هستم...

گاهی دلم می گیره...همش توی گذشته سیر کردم..

شاید به زودی اومدم و اینبار رمزی حرف های دلم رو زدم بلکه کمی سبک شدم..

[ شنبه ۱۶ شهریور۱۳۹۲ ] [ 3:51 AM ] [ مهرناز ]

[ ]

امروز روز تولدم بود. ۲۷ ساله شدم.خیلی بده همینطوری داره هرسال سنم زیادتر میشه! (دلم می خواست روی عدد۲۰ یا ۲۲ یا نهایتا دیگه ۲۵ می موند.کاش الان ۲۰ سالم بود اینو جدی می گم.

پارسال اینموقع دخملی تو شکمم بود و دو روز بعد از تولدم فهمیم.

تولد امسال برخلاف همه سال ها بدون گل و کیک گذشت.امسال اولین سالی بود که روز تولدم ناراحت نبودم.چون هرسال واسه روز تولد عزیزانم کادوی مفصل می گرفتم و کلی خرج می کردم اونوقت نوبت خودم که میشد یا از کادو خبری نبود یا اونجور که دلم می خوست منو تحویل نمی گرفتند.منم از پارسال رویه م رو عوض کردم حتی واسه روز تولد شوشو کادو نگرفتم(البته چون باردار بودم و نمی تونستم برم خرید)واسه همینم امسال هی حرص نخوردم که من واسشون چه کردم و چه کردم و اونا چه کردند..البته دلایلشون موجه بود اما خب...

خیلی وقته که واسه شوشو هدیه نگرفتم.دقیقا از پارسال و کل مناسبت ها بی هدیه سپری شدند.

۸ مرداد هم سالگرد ازدواجمون بود. شوشو مثه هر سال دو مناسبت رو با یه کادو ماست مالی کرد!

راستی ۹ مرداد هم تولد پری بود که من از همین تریبون با تاخیری طولانی تولدش رو بهش تبریک می گم.خواستم اس بدم اما انقدر گرفتار دخملی بودم که وقتی یادم اومد که دیگه شب شده بود.

ایشالا چند ساعت دیگه همراه مامان اینا راهی سفر هستیم. بازم شیراز! دلم می خواست جای دیگه میرفتیم اما فعلا شیراز جور شد. شاید آخر شهریور بریم شمال. (می دونید که ؛ من جنوبی ام)

دخملی خوابیده و هرچند وقت یکبار با گریه بیدار میشه.

دعاکنید که سفر بیخطر باشه و خوش بگذره ، منم شاه چراغ واسه همتون خصوصا پری و الهام دعا می کنم.

[ چهارشنبه ۲۳ مرداد۱۳۹۲ ] [ 3:19 AM ] [ مهرناز ]

[ ]

چند روزی هست که  دخملی  بهم میگه مام! فکرشم نمیکردم!

امروز واکسن چهارماهگی ش رو زدیم خیلی بیتابی کرد الانم خوابیده.

شدیدا از کمبود وقت رنج میبرم...

[ دوشنبه ۲۱ مرداد۱۳۹۲ ] [ 11:50 AM ] [ مهرناز ]

[ ]

یه حس خوب و یه حس بد دارم امروز...

تمام نسوان فامیل اعم از بچه دار و بی بچه امروز دست جمع رفتند پارک آبی. نمی دونم من چرا نرفتم؟ شوشو هم گفت نمی خوای بری؟اگه می خوای برو من نوش نوش رو می گیرم تا بیای.

مامانمم گفت تو برو من برات نگهش می دارم..

اما نمی دونم چرا نرفتم.شاید حس مادرانه م گل کرده بود شایدم دلم نمیومد از خودم جداش کنم.حتی این ۲ ساعت کلاس زبان رو که می رم با دلشوره میرم و با دلشوره برمیگردم.چکار کنم دست خودم نیست..

جالبه که بگم یکی از این خانم ها بچه ۲قلو داره که هردوشون هم بدقلق و نق نقو هستند(۱سال و ۳ ماهشونه)یکی دیگه هم بچه ش ۲ ماهشه! یکی دیگه شون هم شوهرش دیروز عمل  کرد و امروز مرخص شد.بقیه هم بچه هاشون یا پسرند که موندند پیش باباهاشون یا دخترند و همراه مادرشون اومدند..

من این وسط چرا افه مامانای خوب و مهربون رو اومدم نمی دونم چرا؟

اما نه ته دلم دوست ندارم دخملی و از خودم جداش کنم.شیشه هم گه نمیگیره.طفلی هلاک میشدتا من برگردم.اما خداییش خیلی دلم می خواست برم.

راستش ازین محدودیت هایی که برام پیش اومده کمی ناراحتم.من آدمی بودم که یکجا بند نمی شدم اما الان خیلی دست و پام بسته شده..رفت و آمدم حساب کتاب پیدا کرده و خیلی خیلی محدود شده...البته بیشتر مشکلم هوای گرمه.شاید چند ماه دیگه که هوا بهتر شد بشه با دخملی بیشتر بیرون رفت.

آها فهمیدم چرا دلخور بودم..دلم می خواست شوشو ازین حرکت مادرانه م تقدیر و تشکر کنه! اما به روی مبارک نیاورد و فکر کنم در اعماق وجودش ازینکه نرفتم هم خوشحال شد..

خدایا یا روحیه منو با خونه نشینی سازگار کن یا اینکه منو سبکبالتر!

[ جمعه ۲۱ تیر۱۳۹۲ ] [ 2:39 AM ] [ مهرناز ]

[ ]

مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ،