ما که امسالم از گرفتن روزه معافیم اما خوشا به سعادت شماهایی که روزه میگیرید و این حال خوش رو درک میکنید.واسه همین رمضون  امسال واسه من هیچ حسی نداره بجز اینکه از ظهر یا عصر مشغول تدارکات افطار و شام بشم. البته طعم بامیه و زولبیای رمضون رو دوستدارم. خخخخ.تیوشا خیلی شیطون شده و نمیذاره بیام و 2کلمه چیز بنویسم.الانم با گوشی اومدم و اونم داره از سرو کولم بالا میره.

دلم سفر مشهد میخواد اما با یه حساب سرانگشتی دیدم که فقط 1تومن هزینه بلیط و اقامت واسه5 روز میشه و حتما1تومن هم هزینه بقیه چیزهای سفر.تازه اگه هم اونجا رضا اخلاقش خوب باشه و دلخوری پیش نیاره.و الا همش میشه پول حروم کردن.نمیدونم بهش بگم بریم یا اینکه چشمم رو روی سفر امسال ببندم.میدونم اهل اینم نیست که واسه تولد و ستلگرد ازدواج بخواد چیزی برام بگیره.هردو مناسبتی که گفتم نزدیکه.هردو مرداد ماههه. اخه میدونم همه تدارکات سفر رو خودم باید بچینم تا باب میلم باشه.اونوقت اگه کوچکترین ایرادی توش باشه دیگه کی درستش کنه.هی سرکوفت میزنه. اما اگه شده واسه چند روز دلم میخواد برم یه جایی گم و گور  شم.. البته با بچه سخته اما خیلی دلم هوایی شده.باورتون میشه دیروز رفتم واسه10 دقیقه قایمکی روی تخت تو اتاق خواب خوابیدم که گلدختر  منو نبینه و بذاره چند دفیقه واسه خودم باشم و یه نفسی بکشم.اما انقدر نق زد وغر غر کرد که اخر سر اومدم تو هال پیشش.گاهی دلم میخواد از همه فرار کنم برم یه گوشه فقط بمیرم.اما با همه اینا عاشششششقشششم

 

 

 



تاريخ : جمعه 13 تیر1393 | 1:38 AM | نویسنده : مهرناز |
تا حالا انقدر خوب نبودم.. آقا ما اومدیم این برنامه واتساپ رو راه انداختیم اونم به اصرار دوست خیلی نزدیکم..که بتونم ازش دستور پخت شیرینی بگیرم...اما وسیله ای شد واسه پر کردن خلا تنهایی هام...رابطه م با دوست مذکورم که به خاظر بعد مسافت و مشغله های روزمره کمرنگ شده بود و به ماهی یکبار تماس تلفنی رسیده بود الان به مدد این برنامه شده کل روز! یعنی از وقتی چشم باز می کنیم به هم خبر میدیدم تا وقتی که میخواهیم بخوابیم. چقدر روحیه ی هردومون عوض شده..دوستای قدیمی بودیم که تو مدرسه هیچوقت از هم جدا نمیشدیم..تو محله هم همه فکر میکردن خواهریم! بسکه همه جا با هم بودیم.اما دست زمونه ما رو دور از هم انداخت...خلاصه برگشتیم به دوران خوش نوجوونی و روزهای بی دغدغه ش.یعنی اگه بگم 90 درصد تنهایی هام پر شده دروغ نمیگم. آخ که چقدر احساس الان من غیر قابل توصیفه. بعد از این دوستم دیگه با هرکی دوست شدم مثه این دوستم واسم نشد. چقدر خوبه که کسی رو داشته باشی که از گذشته ت بدونه و از خودت خبر داشته باشه و بتونی سفره دلت رو بدون ترس از قضاوت واسش پهن کنی. کسی رو داشته باشی که باهاش راحت باشی اونم بدون سانسور... کسی رو داشته باشی که به اندازه بیش از نصف عمرت باهاش خاطره داشته باشی. دلیل تاخیرم هم همین بود..سرگرم بودم با دوستم.حتی به این فکر افتادم که دیگه اینجا ننویسم.اینجا تو معذوراتم.نمیشه همه چیز رو گفت.گاهی قضاوت میشی.گاهی حرفایی میشنوی که دلخورت میکنه.همه اینا هم بخاظر مجازی بودن من و شماست..شما منو خوب نمیشناسید منم خوب شمارو نمیشناسم.واسه همین گاهی سوتفاهم پیش میاد. اما دلم نمیاد ننویسم اینجا... شماها دوستای منید و منم دوستتون دارم.

تاريخ : دوشنبه 12 خرداد1393 | 6:15 PM | نویسنده : مهرناز |
چقدر از مهرنازه این روزام بدم میاد.نمی دونم حس و حال کرخت بهاره یا چه میدونم هرچیز دیگه ای که باعث شده من رژیمم رو ول کنم و تمام انگیزه هام رو از دست بدم.

۲ ماه از بهار گذشته و من با کلی امید و آرزو سال جدید رو آغاز کردم.اما تمام انگیزه هام رو از دست دادم. رو آوردم به خوردن و در پناه غذا خوردن خودم و آروم می کنم و نه تنها آروم نمیشم بلکه ناراحت تر هم میشم.

یه تغییرات خوبی کردم تو این مدت..شدم کدبانو..غذاهای خوشمزه واسه رضا میپزم..واقعا خیلی تاثیر داره ها! اینکه آدم آشپزخونه ش رونق داشته باشه خیلی خوبه..حس زندگی رو تو خونه به جریان میندازه. من قبلا خیلی به این چیزا اعتقادی نداشتم..یعنی در واقع آشپزی رو یکی از راه های تلف کردن وقت میدونستم.خیلی از آشپزی بدم میومد. اماخب..آش کشک خالته...وقتی به ازدواج بله گفتی انگار به آشپزی و کارای خونه و بچه داری هم بله گفتی.

خب می دونید چیه..نشستم با خودم فکر کردم و گفتم خب...حالا که آش کشک خاله ست..بهتره با علاقه انجام بشه..سعی کردم علاقه م رو بیشتر کنم...اول از نظافت آشپزخونه شروع کردم و تغییر دکورش..تو تعطیلات عید اینکار رو کردم.تمام سوراخ سنبه های آشپزخونه رو مرتب کردم و یه حال اساسی بهش دادم..بعدش یه رادیوی کوچولو گوشه آشپزخونه گذاشتم..انقده باحاله.حالا هروقت که دارم آشپزی می کنم یا ظرف میشورم گوشم به صدای رادیوست. کلی هم چیز یاد گرفتم.اینجوری میتونم از وقتم استفاده مفید کنم..

بعد دیدم خیلی جالبه که میشه به سلیقه خودت هی غذا بار بذاری و هی تغییرش بدی و هی مزه ش رو عوض کنی ، بعدش اونوقت یه سفره بندازی کف اتاق و سه تایی دورش جمع بشین و واییی خیلی باحاله.

بعدش دیدم خوبه برم سراغ رسپی های مامانبزرگ و غذاهای سنتی ش..وای یکی دوتا رو هم درست کردم...بعدش افتادم تو نخ درست کردن غذاهای جدید..مجله آشپزی گرفتم(البته فعلا فقط عکس هاش رو تماشا کردم!) و خلاصه..اینگونه شد که یکی از مزخرفترین کارهای موجود در ذهن من(یعنی همون آشپزی) تبدیل شد به یکی از علاقه های من..

و تو این مدت هم که نبودم به این امور رسیدگی می کردم!

حالا یه چیز دیگه مونده..که اونم باید اصلاح کنم...شاید به اون زنی که رضا دوست داره و ایده آلش هست برسم.اگه باز هم دوستم نداشت..دیگه کاری از دستم بر نمیاد.اینا اشکالاتی بودن که خودم در مورد خودم کاملا قبول داشتم..و دارم رفعشون میکنم...

به تمام برنامه هایی که واسه سال جدید داشتم این رو هم می خوام اضافه کنم:

بهبود روابط تو سال جدید

البته این قضیه اتفاقی نبوده ها! نگید چقدر مهرناز از خود گذشته است! راستش قدم اول رو رضا برداشت.واسه آشتی با خونوادم پیش قدم شد.روابط رو درست کرد و دست از لجبازیه بچه گانه ش برداشت...و به قول خودش تحریم ها شکسته شد.

دیگه مثه سابق کاری نداره که من چقدر با خونوادم رفت و آمد کنم و در کمال ناباوری من گفت که می خواسته منو اذیت کنه! و واقعا هم اذیت کرد.دست روی نقطه ضعفم گذاشت...نمی دونم چجور من باید اینکارش رو ببخشم..

خلاصه که داریم با تمام قوا سعی می کنیم از پس از زندگی بربیایم...

امیدوارم شمام بربیاین..



تاريخ : شنبه 13 اردیبهشت1393 | 10:10 AM | نویسنده : مهرناز |
روز مادر رو به همه دوستای عزیزم و همه مادرای مهربون تبریک میگم(با تاخیر!)

دیروز دست مامانم رو بوسیدم و بهش گفتم که الان بیشتر قدرش رو میدونم.پیش مامانبزرگ هم رفتم و دست اونم بوسیدم.

خیلی دوستشون دارم. خیلی خوبه که هستند.

به قول پروین اعتصامی : قدر آیینه بدانید که هست..نه در آن وقت که افتاد و شکست..

بهتره قدر عزیرامون رو الان که کنارمون هستند بدونیم تا بعدا حسرتش رو نخوریم.

بالاخره رضا اومد و با مامانم آشتی کرد.خیلی عالی شد.خیلی خوشحالم.روابط حسنه شد دوباره و اعصاب منم راحت شد.



تاريخ : دوشنبه 1 اردیبهشت1393 | 3:10 PM | نویسنده : مهرناز |
مدتیه که یه فکرایی ذهن منو به خودش مشغول کرده که فکرای خوبی هم نیست.

فکر اینکه خدایی نکرده عزیزانم رو روزی از دست بدم.فکر اینکه اگه روزی اونایی که دوست دارم منو ترک کنند عذابم میده. و نمیتونم عاقلانه با این مساله کنار بیام. دست خودم هم نیست.

یعنی من تا حالا ازین فکرا نمی کردم. اما بعد از فوت بابابزرگم که خیلی دوستش داشتم همیشه این افکار تو ذهنم وول میخوره و ولم هم نمی کنه.با فوت بابابزرگ انگار چارچوب امنیتم شکسته شد. و واقعا باور کردم که مرگ فقط واسه همسایه نیست و میتونه گاهی بیاد و عزیزترین آدم زندگیت رو با خودش ببره.

دیروز خیلی دلم گرفته بود.مامان و بابا رو که میبینم میانسال شدن واسم سخته باورش. مامان و بابا کمی شکسته تر شدند. بابا تو این ۴ سالی که من ازدواج کردم خیلی شکسته شده.یهویی شکسته شد.می دونم که دلیلش تا حدودی منم. یعنی ازدواج اشتباه من. میدونم که بابا خیلی خودش رو سرزنش می کنه و ازین بابت ناراحته. اما همون موقع هم مخالفتش رو اعلام کرد اما من گوش ندادم.

پیر شدن پدربزرگ و مادر بزرگ واسه ما نوه ها اونقدرها هم ملموس نیست. چون از وقتی که چشم باز کردیم اونا رو با موی کم و بیش سفید دیدیم.اما دیدن شکسته شدن والدین خیلی به چشم بچه ها میاد. لااقل واسه من اینطوری هست. چون اونا رو همیشه جوون و سرحال دیدم. آخه پدر و مادر من تو سن پایین ازدواج کردن.منم بچه اولشون هستم.

خیلی غصه خوردم دیروز. اینکه گذر عمر رو تو چهره عزیزام دیدم.اینکه همش بیاد مرگ می افتم خیلی واسم عذاب آوره.ازینکه روزی از دستشون بدم میترسم.

من هر روز میرم بهشون سر میزنم.گاهی روزا یواشکی میرم.اگه شده واسه ۱ ساعت. که فقط ببینمشون. از صب تا شب هم هر جور هست ازشون خبر میگیرم یا اینکه بیادشون هستم. خیلی دلتنگشون هستم . حتی وقتی که پیششون هستم. کاش میشد باقی عمرم رو کنارشون می گذروندم.

نمی تونم با این احساسم منطقی مواجه بشم. دست خودم نیست. انقدر تو زندگی رضا تنهایی کشیدم که دلم میخواد فقط کنار خانوادم باشم.

۲ ساله دارم عذاب میکشم. ۲ ساله که اصل حالم خوب نیست.میترسم از دست بدم.۲ ساله دارم میترسم.

یه قول هایی هم به خودم دادم. که دیگه هیچی از ناراحتی هام واسه مامان و بابام نگم. نمی خوام بیش ازین غصه منو بخورن.

من با دستای خودم زندگی م رو تباه کردم.فقط بچه دار شدنم بخش مثبت زندگیم با رضا بود.ای کاش میشد روش حساب کرد. اما حیف که اون  تکیه گاهی واسه دل من نیست.



تاريخ : چهارشنبه 27 فروردین1393 | 3:30 AM | نویسنده : مهرناز |
بالاخره چهارشنبه تولد گلدختر رو گرفتیم.

مادر رضا نیومد.یکی از خواهراش هم نیومد.اون دوتای دیگه هم نمیخواستند بیان اما رضا رفت با اصرار آوردشون.البته به من چیزی نگفت که نمی خوان بیان اما من اخبارش رو از جاری محترم دارم.

بجز اینا ۲ تا از زنداییام نیومدن.البته اونا هم بخاطر بی احترامی هایی که مادر رضا یهشون کرده بود نیومدن. چون نمی خواستن که باهاش روبرو بشن. البته بهونه آوردن که نمی تونیم بیایم.

خوب دنیا به تلافی. منم تو جشن بچه هاشون شرکت نمی کنم.مادر رضا هم شهریور ماه می خواد بره مکه! منم تو جشن ولیمه ش شرکت نمی کنم.البته نه بخاطر نیومدنش به تولد. بخاطر اینکه با فتنه هاش جشن ولیمه مامانبزرگم رو خراب کرد و باعث شد من 8 روز برم خونه بابا قهر. و هیچکدومشون هم پادرمیونی نکردند واسه آشتی ما. جاری که جشن تولد پسرش رو گرفت. مادر رضا و خواهراش هم رفتن مهمونی شهرستان. بعد مادر رضا به زنداییم(همین زندایی که گفتم به خاطر مادر رضا نیومد) هزار تا حرف نامربوط راجع به من زده بودو....خلاصه این دل من از دست اینا پره...

ولشون کن بابا. از تولد بگم.

خیلی خوش گذشت.انگار دنیا رو بهم داده بودند.انقدر با گلدختر رقصیدم که خدا میدونه. خیلی کیف داشت. ازینکه خدا منو صاحب همچین گلی کرده افتخار می کردم و با غرور بغلش می کردم. حتی شب عروسیم هم انقدر خوشحال نبودم(شب عروسیم خیلی ناراحت بودم. شب عقدم که دیگه نگو و نپرس)

بعد از رفتن مهمونا فامیلادایی هام هم اومدند و دور هم نشستیم و چای خوردیم و کلی حال کردیم .رضا هم رفت خواهراش رو برسونه.گلدختر رو هم برد با خودش.خلاصه نبودش تا ضد حال بهم بزنه. آخه هر وقت هستش هی باید مراقب بود که حرف کسی به این آقا برنخوره و ناراحت نشه. چون معمولا قهرکردنش دست کم ۳ روزی طول میکشه. قهر طولانی هم داشته مثلا ۶-۷ ماه.خلاصه نبودش و کلی از نبودش صفا کردم.(مهرناز بدجنس).

اما یکم برنامه هام بی نظم شد. مثلا چاقوی کیک رو پیدا نکردم و مجبور شدم چاقوی دیگه ای استفاده کنم.یا اینکه شمع یکسالگی ش رو پیدا نکردم با اینکه سر دست گذاشته بودمش و مجبور شدم شمع سفره هفت سین رو بذارم. یا اینکه یادم رفته بود که چطوری باید آهنگ ها رو از روی فلش اجرا کنم! (البته همه اینا بخاطر این بود که هول شده بودم و اینکه دست تنها بودم و از صبحش گلدختر انقدر نق زد و نذاشت کارام رو به موقع انجام بدم.کلا همه چیز هول هولکی شد.خودم هم هی فس فس کردم واسه همینم کمی کارام عجله ای شد.)



تاريخ : یکشنبه 24 فروردین1393 | 1:43 AM | نویسنده : مهرناز |
امروز ۲۰ فروردین تولد دختر قشنگمه.

از صبح همش لحظه به لحظه سال گذشته رو مرور می کردم.چه استرسی داشتم.یادمه شبش نخوابیدم و صبح زود با رضا راه افتادیم به سمت خونه مامان اینا. رفتیم دنبال مامان و مامان بزرگ بعدشم رفتیم دنبال مامانش.بعدش رفتیم بیمارستان و مراحل بستری شدن و ...

ساعت ۱۰:۲۵ دقیقه هم قشنگ ترین صدای زندگیم رو شنیدم.چه حالی داشت شنیدن صدای گریه ی تیزش! اشک شوق از چشمام پایین اومد...

نیوشای من به دنیا اومد...یه دختر تپل و سفید و خوشگل با لبای سرخ و انگشتای ظریف و ناخنای کشیده.و کلی هم مو روی سرش بود.همه می گفتن که کلاهش رو در نیار چشمش میزنن! انقدر که این بچه مو داشت.پرستار به مامانم گفته بود که دخترتون رو ۱۵ سالگی میبرن!

یادمه مامان اومد بالای سرم قبل از اینکه من بچه رو ببینم..گفت: واییییی. یه دختریه خوشگل تپل!

خیلی شبیه من و خواهرم بود.شبیه بابا بود.البته الان دیگه همه میگن شبیه من و یه مقدار هم شبیه خواهرمه.

ای جانم...فدای وجودت بشم که تو فسقله بچه چقدر زندگیم رو عوض کردی.چقدر زندگیم معنا پیدا کرده و چقدر حس های خوبی رو با تو تجربه کردم.

خدایا..به خاطر وجود نازنینش ازت بینهایت ممنونم.به هر آنچه که آرزو کردم منو رسوندی.بینهایت دوستت دارم .کمکم کن امانتدار خوبی برات باشم و بتونم ازین هدیه الهی به نحو احسن مراقبت کنم.

فردا رو با حضور خانواده من و رضا و چند تا از دوستام جشن می گیرم.

و سعی می کنم عکس ها رو سر فرصت براتون بذارم(قول میدم این دفعه تنبلی نکنم!)



تاريخ : چهارشنبه 20 فروردین1393 | 4:13 AM | نویسنده : مهرناز |
حالم خوبه. نمیذارم حالم رو بد کنه. من خوبم دوستای من.

خدا رو دارم. دخترم رو دارم . خونوادم رو و شماها رو .

کلی با خودم فکر کردم و فکر کردم. من مادر یه دختر خوشگل و با نمک  و باهوش و آسمونی هستم.باید مادری باشم در خور اون کوچولو.من عالی ام. من خوب خوبم. باید خوب باشم.من باید قوی باشم.مادر قوی ای باشم.من عالی ام.عالی



تاريخ : جمعه 15 فروردین1393 | 4:25 AM | نویسنده : مهرناز |
.: Weblog Themes By VatanSkin :.